X
تبلیغات
شبهای بی ستاره من

شبهای بی ستاره من

دفتر خاطرات یه زن که داره از زندگیش جدا میشه..

اسباب کشی

رفتم پرشین بلاگ این آدرس جدیدمه  لطفا تنهام نذارید و در ضمن الان از تو لینکها سریع تغییرم بدید . مرسی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:7  توسط سایه  | 

تصادف

تصادف کردم ناجور

ماشین نازنینم به فنا رفت .در طرف خودم و عقبیش . داشتم از پارک در میومدم که یه آردی هم تقریبا وسط خیابون پارک کرده بود و منتظر بچه اش بود که از سالن بیاد بیرون .منم راهنما زدم و آروم از پارک اومدم بیرون یهو دیدم که یه چیزی محکم خورد تو پهلوم و فقط تونستم دستمو بدم طرف مخالف تا نزنم به یه سوزوکی که اونجا پارک بود بله یه پراید از پشت آردی اومده بود نه من اونو دیدم نه اون منو دید

وااااااااااااای خدا میدونه چه حس بدی داشتم . حالا معرکه بعدش که همه شدن کارشناس . ظاهرا من مقصر بودم و اما بیمه !بیمه این ماشین پیش زرتشته که هر بار میگم بدش میگفت نه تمدیدش میکنم برات میفرستم ... یه آقایی اونجا بود گفت خانم بیمه داری گفتم نه گفت مقصری بیا یه پولی بهش بده بره

منم موبایل با خودم نمیبرم نمیدونستم چیکار کنم .کارت ماشین و ۵۰ هزار تومن دادم به مرده و شماره اش رو گرفتم و شماره علی رو دادم و اومدم . دوتا در ماشین داغون شده .نمیدونم چقدر خرجشه ؟

دوتا لاستیک پرایده ترکیده بود باور میکنید ؟ زاپاسمو بهش قرض دادم

والله اون زد به من چرا من مقصرم

اومدم دم در بابام رو دیدم زدم زیر گریه اون و علی معتقدن که فدای سرم ولی من نمیدونم این سر من چه حاجتی داره که این همه چیز باید فداش بشن ؟

خیلی دستام میلرزه تا بعد که مفصل بگم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 19:25  توسط سایه  | 

تنم را به روی تن یک نخل بی سر گذار ...

واقعا از دست بلاگفا خسته شدم ! به نظرم باید تحریمش کنیم بریم تو پرشین بلاگ ! امکان نداره من بخوام تو وبلاگی نظر بذارم یا اصلا وبلاگی رو باز کنم و یه بازی در نیاره .

این روزا خیلی دلتنگم دوباره ولی خب این که چیز تازه ای نیست . نمیدونم چرا باید این اتفاقها برام میفتاد . به قول طلبه ها موندم تو فلسفه وجودیش ! واجب بوده برام پیش بیاد ؟ واجب عینی یا کفایی ؟

از حرف تکراری زدن هم خودم خسته شدم ... بگذریم .

این چندروزه با گلی رفتیم استخر . جای همه خانمها خالی . یه تراس بزرگ داشت واسه حموم آفتاب . ما هم مقادیر زیادی خودمون رو برنزه کردیم !و اما چرا اینهارو گفتم . یه خانمی رو صندلی کنار ما لم داده بود تمام تنش از این لکه های سفید (برص ) اسم علمیش یادم رفته .  منم کنجکاو بهش گفتم خانم این لکه ها با آفتاب تشدید میشن . جوون هم بود ها .گفت که ۱۰ ساله این بیماری رو دارم  حالا یه دکتری پیدا کردم که روش درمانیش برخلاف همه دکترهاست گفته برو جلوی آفتاب . وقت هم گرفتم برای کشت پوست که پوستمو کشت بدن و پیوند بدن و من خوب بشم ( انگاری مایکل جکسونه !) و نکته مهم ( هزینه این کار هم رایگانه و دکتر اح.مدی.نژاد پولشو داده )

منم گفتم کی گفته اون پولشو داده ؟ گفت تو مجله نوشتن

حالا بیا به این آدم توضیح بده که هزینه کارهای پژوهشی رو دولت تامین میکنه و ربطی به حضور کسی نداره . عوام فریبی تا چه حد !!!!!!!!!

کلاس غریق نجاتم ۴یا ۵ جلسه اش مونده البته بعد از یادگیری تکنیکها باید بریم داخل تیم نجات غریق و تمرین انجام بدیم . چندین ماه . اصلا فکر نمیکردم اینقدر جدی بشه مسئله . ولی خب سرگرمی خوبیه . اون دوساعتی که تو آبم به هیچی فکر نمیکنم. بعدشم اینقدر خسته ام که یه چند ساعتی همه غصه هام فراموشم میشن

فقط یه مشکل دارم و اونم اینه که توانم کمه . خب نسبت به اون اوائل خیلی خوب شده ولی بازم باید کار کنم . الانم که تابستونه و همه استخرها شلوغ هستند . کاش اون مدت پاییز و زمستون که خودمو تو خونه حبس کرده بودم اینکار رو میکردم. هرچند که بی خیال... این همه من تو زندگیم لحظه و فرصت از دست دادم اینم رو باقیش .

چندروز پیش تو فیس بوک یکی از دوستام که ایران نیست و از چیزی خبر نداره و سال پیش اومده بود ایران یه سری از عکسهایی رو گذاشته بود که تو مهمونی خونه ما گرفته بودن . نمیتونم تشریح کنم ... انگار یه نفر یه سطل آب جوش ! ریخت روسرم . دیدنش خیلی سخت بود .

میدونم میدونم . عادی میشه . اونم با چی ؟ با گذر زمان ! و تو این گذر دقیقا منم که دارم لای چرخ دنده ها له میشم . حال بدی بود . از اون خونه چی مونده الان ؟؟؟؟؟؟

هیچی ... فقط یه سری عکس که من باید ببینم و خفه شم و حرفی نزنم ... به کی بگم ؟

رابطه ام با خدا مدت مدیدیه از حالت ترسی که یه بار براتون نوشتم بیرون اومده. به بی اعتنایی مطلق رسیدم . قهرم باهاش . حسابی هم قهرم . دلگیرم ازش . خیلی دلگیرم ازش .

من اینقدر ساده لوح نیستم که همه رو از چشم اون ببینم و ایرادات خودم رو نادیده بگیرم . ولی به نظر شما براش کاری داره با اون عصاهایی که که فرشته تو سیندر لا داشت و به هر چی میزد خوب و قشنگ میشد چند تا ضربه ناقابل به زندگی من بزنه...

زندگی با زرتشت دیگه تموم شده الان فقط میخوام ذره ای فقط ذره ای آرامش بگیرم و بفمم باید چه غلطی بکنم.

انگار تو استخر عظیمی دست و پا میزنم که اینقدر چگالیش زیاده و سنگینه نمیتونم بالا بیارم .مثل مرداب . هرچی بیشتر دست و پا میزنم کمتر امید نجات هست .هرروز صبح که چشمامو باز میکنم همه چی تا لحظاتی برام نا آشناست ... اااااا من اینجام ؟؟؟؟؟؟آها آره تو اینجایی و داری طلاق میگیری

همین چند ثانیه کافیه که تخلیه بشم و تمام روز مثل بوتیمار سر تو بالهام ببرم و فکر کنم.فکر کنم

چند تا کتاب جدید خریدم . اگه مثل من عاشق داستانهای پر جزئیات و پر از صحنه های مصور هستید:

مترجم دردها اثر جومپا لاهیری رو از دست ندید...خیلی لذت بخشه خوندنش تو  عصرهای کشدار تابستون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:9  توسط سایه  | 

یک داستان واقعی -قسمت سوم و آخر

با دو تا همشهری دیگه اش تو یکی از فرعی های پرت و دور یه خونه دانشجویی گرفته بودن.یه بار دعوتم کرد . یه اتاق کوچیک و آشپزخونه زیر پله . یه گلیم کف اتاق بود  یه رد نوری مثلثی که از پنجره رو گلیم میتابید . تو اون شعاع نور کرکهای کوچیکی تو فضا میرقصیدن. چند تا رختخواب پیچیده شده تو یه چادر شب گوشه اتاق بود که چند تا لباس و شلوار با بی قیدی روش انداخته بودن .تو تاقچه اتاق کتاب و جزوه و جانمازی که مال اون بود . دادش به من  و تا مدتهای مدید میذاشتمش رو بالشم و سرمو میذاشتم روش .

شاید همون حسی رو پیدا میکردم که یه آدم معتقد به زیارت امام رضا پیدا میکنه . بوی عجیبی میداد . یه بویی که در دایره بوهای بشری نبود . انگار هم که فقط شامه من تشخیصش میداد .  وقتی فکر میکردم نفسش موقع عبادت خالصانه اش به اون خورده و دستهاش مماس شده روی این تیکه پارچه برام حکم یه شیء مقدس رو داشت . وصف ناشدنیه ... یه جور اشراق داشتم با اون جانماز .چند بار از مرجان و بقیه خواستم بو کنن و بگم چیزی حس میکنن ؟ با بی قراری تو چشمام خیره میشدن و در برابر سوال من میگفتن : نه ! بوی خاصی نداره.

اینقدر موجه و محترم بود که صاحبخونه ای که اینا یه اتاق از اونها گرفته بودن اصلا شک نکرد که من کی ام ؟ یه اخلاق خاصی داشت .گشاده رو و صمیمی و صادق با همه.دختر بزرگ صاحب خونه که ازدواج کرده بود اومد در اتاقو زد و با خوشحالی با من دیده بوسی کرد . فکر میکرد من نامزدی چیزیش باشم . دعوتمون کرد واسه عروسی برادرش که همون شب جمعه بود .

اونم پشت سر من وایساده بود و تشکر میکرد . مونده بودم که چه جوری یه آدم میتونه تو همه قشری برای خودش اینقدر هواخواه و احترام جمع کنه.  از رییس دانشگاه باش جور بودن تا سپوری که آشغالها رو جمع میکرد . هیچ گاه ندیدم کسی رو دسته بندی کنه . همه براش یه جور بودن .

وقتی که درو بست برگشت به در تکیه زد و دستشو تو موهاش میکشید . عادتی که من شیفته اش بودم . با یه دستش که رو ی دیوار گذاشته بود یه پناهگاه امن و زنده بود برام . میتونستم برم جلو سرمو بذارم درست جایی که قلبش داشت میزد و غرق بشم در حمایتش ... اما نرفتم ...

اون روز دوستاش نبودن . یعنی شاید بهشون گفته بود که ظهر برنگردن . من اما کلافه بودم . از تنها بودن باش تو یه اتاق حس خوبی نداشتم . جالب بود که از جانب اون نمیترسیدم  از خودم هراس داشتم که بلند شم و دستامو دو رگردنش حلقه کنم.

نمیدونم یه بار کجا خوندم که تا دنیا دنیا بوده دستها در گردنها حلقه شده و ل ب.ها در جستجوی ل ب.ها بر آمده اند و این عمل اینقدر تکرار شده که گناه آن فقط به گردن پروردگار است...

دقیقا از خودم هراس داشتم . من با همون لباس های تنم نشستم رو یه صندلی ارج  قدیمی که گوشه اتاق بود . از اونایی که یه دسته هم داشت . روشون کنکور میدادیم . اونم با فاصله از من اون سر اتاق و فقط نگام میکرد . کاملا یادمه که مانتوی آبی نفتی تیره تنم بود با جین آبی . مقنعه دانشجویی سورمه ای

معذب بودم . انگاری داشتم بخار میشدم . تمام سر وزبون من و حاضر جوابی من از ذهنم رخت بسته بود . چقدر طول کشید ؟ نمیدونم. فقط میدونم که پاشد برام یه لیوان شربت آورد و پایین پام نشست .

دستمو گرفت و به انگشتهام خیره شد . همیشه ناخنهام بلندبودو لاک میزدم . همیشه هم استاد آزمایشگاه خاک و مصالح دعوام میکرد که اینا دستای یه مهندس نیست . با خط کش بلندی که دستش بود با عصبانیت میکوبید رو دستهای من و مرجان که هیچ وقت بدون لاک نبودیم .یه بارم مجبورمون کرد که نمونه بتنی رو که میخواستیم اسلامپشو اندازه گیری کنیم با دست هم بزنیم  

تک تک انگشتامو بوسید . گفت آقای ...رو کدوم انگشتهات محکم تر زده ؟ من اما دستامو جمع کردم و میخواستم از دستش بیرون بیارم بیرون...

میدونستم که تو قید وبند خیلی چیزهاست . میدونستم که محرم و نامحرم حالیشه . میدونستم که پایبند اخلاقه . آروم اروم نشستم و به تک تک حرفایی که میزد گوش دادم .

گفت امروز خونه مون در یا شده .چون یه پری دریایی مهمونشه ...پری خانم...شما کجا   اینجا کجا ؟

بعدها هر وقت در فشار روزهای تلخی که داشتم و یا در اوج خوشبختی به اون روز فکر میکردم . به اون روز که من ساعتها در کنار آدمی بودم که عاشقم بود ولی جز کف دستم که شاید هزار بار بو.سی.دش

هرگز نخواست  حتی موهای منو ببینه . موهایی که اینقدر بلند بود همیشه انتهای بافته اش از زیر مقنعه بیرون بود . یه بار گفت من اگه ترو با موهایی که تصورش کردم ببینم شاید دیگه آرزویی نداشته باشم .

نگاه اون باعث میشد که منم خودمو از دریچه نگاه اون ببینم .خواستنی و دلربا . امروز که به گذشته فکر میکنم میبینم چقدر خوشبختی برام سهل و آسون بوده

زمستون اون سال هیچ وقت یادم نمیره . یعنی محاله که اون آهنگ ( پرنده های قفسی ...عادت دارن به بی کسی ) رو گوش بدم و خودمو توی راه با یه ماشین سواری در حالی که دارم زار زار گریه میکنم و برف هم میباره تصویر نکنم. یکی از تلخترین تابلوهای زندگیم محسوب میشه . هر چند که با رفتن اون از زندگیم دیگه هرگز نتونستم به درستی بخندم و خوشبختی که در اطرافم سیال وروان بود رو حس کنم.

میرفتیم برای تعطیلات و دوری از هم . نمیدونم چرا اون روز اینقدر درهم بودم . به طرز غریبی هم آسمون تو هم رفته بود و ماشین به زور جلو میرفت .

جای دستش رو شیشه ماشین مونده بود .دیدید وقتی که تو اون هوا رو شیشه دست بکشید و بعد تو ماشین گرم بشه اون جاها میمونه ؟ شاید ده بار بیشتر میخواستم صورتمو بذارم رو شیشه و جای انگشتاشو ببوسم . نمیشد . عقب ماشین من بودم و بهاران و یه مسافر هم جلو نشسته بود . دستمو میکشیدم رو شیشه و گریه میکردم.

اینقدر ذره ذره جذبش شده بودم که یادم نمیومد مدت ها پیش داشتم اذیتش میکردم و ازش فرار میکردم .

اون موقع ها ارتباط گرفتن مثل الان راحت و ساده نبود . موبایل نبود . ایرانسل با طرح های رنگ به رنگش نبود ... یا اون به خونه ما زنگ میزد یا من که باید کلی شانس میاوردیم تا کس دیگه ای نپره رو تلفن . ولی مزه اش هزار بار بیشتر از حالا بود که هر وقت بخوای طرف باچندین و چند کانال ارتباطی در دسترسه .

بیشتر شبا با هم تلفنی حرف میزدیم . از ۱۲ به بعد . شاید هر شب ۴یا ۵ ساعت . از دنیا و آرزوهامون .

هرگز و هرگز حرفی از ازدواج نزدیم . نه من مایل بودم و نه اون اشاره ای کرد . هر چقدر من اصرار داشتم که این ارتباط رنگ و بوی عاشقی به خودش نگیره از عهده کنترل احساسم بر نمیومدم . اون اما خالصانه منو از هر چه عشق بود اغنا میکرد .از هر کلام عاشقانه ای که یه دختر جوون دوست داره بشنوه . از هر تعریف و تعبیری .

........................................  

نمیدونم کجاست ؟ چیکار میکنه . یه زمانی از یه دوست مشترک شنیدم که ازدواج کرده . با خودم فکر میکردم بچه هم دارن ؟شبها تا صبح تصویر کودکی که نیمی از او بود روبروی من بود . با بدجنسی مطلق به اون نیمه اش فکر نمیکردم . انگار که اون بچه از یه سلول تن اون تکثیر شده و در آزمایشگاه رشد کرده ...فارغ از حضور زنی در زندگیش.

با اینکه هر دو اینقدر آرمانگرا بودیم که حرفی از ازدواج با هم نزده بودیم ولی اون رابطه اینقدر عمیق و ماندگار بود که تصور اینکه نیاز به قراردادی برای رسمی کردنش باشه توهین تلقی میشد.

از اینکه باش ازدواج نکردم ناراحت نیستم . میدونم که تمام شیدایی و حسن اون رابطه با ازدواج از بین میرفت و در دور و تسلسل یه ارتباط روزمره می افتادیم . اینقدر عاشق و وابسته بودم که سخت ترین غیر ممکن های دنیا برام آسون میشد . یعنی میتونستم براحتی برم فتح اورست و براحتی از اون بالا با یاد و نام او بپرم پایین . وهیچی ام نشه . از منظر خودم البته .

وابستگی اون هم به من یه جورایی از دایره روابط انسانی خارج شده بود . با نگاه و سکوت همدیگه رو میخوندیم... نمیخوام بگم که با دور شدن عامدانه از هم چه ضجری کشیدیم . مثل آدم های معتاد . اعتیاد به چیزی که ترو هر روز بیشتر و بیشتر در خودش فرو میکشه و نمیدونی که کی بلاخره از این خماری از این التهاب و نیاز که تک تک سلولهاتو در گیر کرده اغنا میشی .

شاید عجیب باشه . نمیدونم ... خیلی عجیبه . درسته . هیچ رد و نشونی ازش نیست . هیچی ...

چمد وقت پیش تو فیس بوک دنبالش گشتم . نبود...

  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:54  توسط سایه  | 

یک داستان واقعی قسمت دوم

وقتی پشت سرم اومد و نشست فقط یادم میاد که داشتم با صدای بلند به غزاله میگفتم

غزاله چند میدین برم اون وسط برقصم و بیام ؟ همه زدن زیر خنده .

تو اون رقص نور و نورهای آبی و قرمزی که تو فضا پخش میکردن یه آن چشم تو چشم شدم باهاش . داشت بهم لبخند میزد . شاید اولین باری بود که خنده اش رو میدیدم . در گوش غزاله گفتم :وای میدونی کی پشتمون نشسته .برنگردی ها . برنگشت .

تا آخر کنسرت من محو یه فضای دیگه بودم و به خودم تو دلم فحش میدادم که چرا نمیتونم خودمو کنترل کنم . چرا افکارم هی دلشون میخواد برن و تو یه فضای دونفره حول اون بچرخن. نمیدونم کنسرت چه جوری تموم شد . فقط یادم میاد که آهنگ (بیا در سوگ دلگیر گلسرخ    بخونیم شعری از دیوان گریه ...)رو خوندن. پایان کنسرت بعد از اینکه سالن تقریبا خلوت شده بود   اون اومد و من و غزاله و دوتا دوست دیگه رو دعوت کرد سینما . مثلا برای پوز زنی که منظورم تو نیست !

تقریبا واسه اون سه تا این دعوت مثل شوک بود . از هیچی خبر نداشتن .غیر از بهاران که از بچگی ! با فربد دوست بود ما سه تا از هفت دولت آزاد بودیم . اونها هم هاج و واج موندن .که منظور کدوم یکیه ؟... منم پیش دستی کردم قبل از هر حرف دیگه ای گفتم مرسی ما قبلا رفتیم دیدیم . قیافه اون سه تا دیدنی بود . بازم گفت رفتین ؟ امروز اکران شده کی رفتین ؟

سکوت کردیم و گفت فردا ساعت فلان . تا رسیدن به خوابگاه کلی دادو بیداد کردیم که بریم ؟نریم ؟ زشته ؟ خوبه ؟

بهاران که گفت من نمیام اگه بیام فربد میفهمه . البته بردیمش با خودمون و اونم تو دورترین صندلی نسبت به اون نشست . تمام طول فیلم هم در گوشمون گفت من به فربد خیانت کردم ! اگه اون با همکلاسی دخترش بره سینما چی ؟ من نمیبخشمش ! ده بار بلند شدکه بره  و ما بهش گفتیم بتمرگ .

بعدا گفت مرز ناباوریهاش باور پذیر تر شده براش وقتی من  تو یه صندلی مخمل آبی کنارش نشستم .وجز برای تشکر از خریدن خوراکی ها دهنمو وا نکردم. فیلم به نیمه که رسید و همه غرق فیلم  شدن برگشت طرف من و نیمرخمو نگاه میکرد . منم انگار که نمیتونستم نفس بکشم .انگار اطوی داغ چسبونده بودن به صورتم. دوتا دستامو تو هم کرده بودم و پا رو پا انداخته بودم و دستام رو پام بود . یه کاغذ کوچولو به آرومی یه نسیم سر داد تو دستم . حتی کوچکترین قسمتی از دستش به دستم نخورد . بیخ گوشم گفت خواهش میکنم.  تماس بگیر .

بعدها که های های گریه شو تو عاشورا شنیدم و نماز خوندن و دعای توسل و اصرار عجیبش به اینکه به ظهور امام زمان ایمان داشت  فهمیدم که اون روز چه کار دشواری انجام داده که ۴تا دخترو با خودش برده سینما .

هیچ وقت از بی ایمانی من دلش نگرفت و هدایتم نکرد . یه بار دستاشو کاسه کرد و گفت تو گلی ...میکارمت تو دستام و تا صبح قیامت مواظبت هستم ... منم میخندیدم که من گلم و تو مسافر کوچولویی . دوتا عاشورایی که من دیدمش اینقدر غمگین و اندوهناک بود و با ایمان از حسین حرف میزد که جرئت بحث کردن باهاش نداشتم .

گاهی اوقات حس میکنم هیچ کی به اندازه اون درست عاشقم نبود و عاشقم نکرد . چون نخواست ذره ای تغییرم بده یا چیزی رو عوض کنم.

من که همیشه یه دسته مو تو صورتم  بود . نماز نمیخوندم و تو بند محرم و نا محرم نبودم. بگذریم...

 بعد از سینمازنگ نزدم و زنگ نزدم و زنگ نزدم . نمیدونم چه اصراری داشتم . انگار مثل بقیه نیومده بود  یه جوری بگه که فرصت دست انداختنش باشه . بار بعدی که دیدمش داشت به یکی از پسرها میگفت چند هفته دیگه میرم برای عمل این یکی پام . جوری که انگار من بشنوم . باید بشنوم و باید زنگ بزنم .

اون موقع ها موبایل نبود . تو خوابگاه تلفن کارتی داشتیم چند تا . یه کارت داشتم چند صد تومنی توش بود . ولی بازم زنگ نزدم . تو کوچه پشت خوابگاهمون یه بهداری بود تو حیاطش یه تلفن سکه ای بود .

دوست نداشتم زنگ بزنم . دوست داشتم بهم تلفن بشه . تا بدونم کی دلتنگه و میخواد در لحن صدام غرق بشه . با اولین زنگ برداشت . بعدها گفت  از زمانی که منتظر تماس من بود هیچکی از چند متری تلفن حق نداشته رد بشه. منتظر بوده . منتظر و علاقمند که ...

گفتم زنگ زدم بابت سینما تشکر کنم . همین .

گفت میدونی من یه بیماری مادر زادی دارم که درست نفهمیدم ولی استخون پاش انحراف داشته و توش پلاتین بوده و تصادف کرده و ...حالا باید این پاشو جراحی کنه . گفت دوست دارم وقتی میرم تو اتاق عمل صداتو بشنوم . منم زدم به مسخره بازی که مگه من متخصص هوشبری ام ؟

دیگه بهش زنگ نزدم . تا روزها . انگار میدونست . یه جعبه بزرگ به اسم من اومده بود در خوابگاه که بچه ها گرفته بودن . تا اومدم سوء ظن تو چشم همه که کی فرستاده ؟ و مشکوک به من که چی شده ؟منم بازش کردم . بی نشونی بود . فقط خودم میدونستم کی فرستاده . یه عروسک . یه روسری . شکلات . عطری که هرچی به ذهنم فشار میارم یادم نمیاد  اسمش چی بود . همه رو گذاشتم تو کمدم . موقع خواب چند بار رو بالشم از اون عطر اسپری کردم و خوابیدم . بهاران از تخت طبقه بالا گفت : وای چه بویی ... انگار دارم تو یه باغ گل  راه میرم... تو تاریکی مرجان شروع کرد به خوندن (همه شب خواب میبینم که آسمون آبی شده...)

صدای قشنگی داشت  چند بار که خونده بود و فضولهای خوابگاه گزارششو به حراست داده بودن دیگه شبها تو اتاق خودمون آروم آروم زمزمه میکرد . اول همه هم بهاران میزد زیر گریه . آخر هم همه مون با چشمهای نمناک و قلبهای پر آرزو از پشت پنجره های ایرانیت گرفته  شده  یه تیکه کوچولو از آسمونو دید میزدیمو و تو سر هرکدومون یه دنیا استغاثه و آرزو بود ...

آه چه روزهایی بود ...تو در خطوط نامنظم افق بنفشه میچیدی...

یه سوپر مارکت بزرگ تو خیابون منتهی به خوابگاهمون بود که من همیشه از اونجا خرید میکردم . وقتی اونجا دیدمش یکه خوردم . خرید که کردم و خداحافظی پشت سرم اومد و پرید در یه پیکان سفید رو باز کرد . نشست توشو ودر جلو رو برای من باز کرد .درست یادمه .ماه رمضون بود . شاید نیم ساعتی تا افطار مونده بود . نور نئون فروشگاه یه لحظه روشنش میکرد یه لحظه تاریک . کیسه خریدو چسبونده بودم به خودم .ازم گرفت و گذاشت عقب ماشین و راه افتاد . چرا سوار شده بودم ؟ ذهنم مغشوش بود .

یه لحظه سرمو به پشتی تکیه دادم . جلورو نگاه نمیکرد .مستقیما به من خیره شده بود . گفتم مواظب رانندگیت باش . چت شده ؟

چی بهم گفت ؟ چه کلماتی به کار برد ؟ دقیقا یادم نیست . فقط یه جور التماس توام با امر به این که باید با من باشی . خسته شدم از اینکه دنبالت بدوم و تو پس بزنی.شاید جز معدود دفعاتی بود که جملات طولانی پشت هم به کار میبرد . بعدها که نزدیکتر شدیم سهم من بیشتر سکوت بود . یه سکوت با آرامش که دلت میخواست به دستهاش تکیه بدی و به دنیا بگی بیا . سنگ ببار . طوفان بفرست . زلزله بفرست . من امن امنه جام .

روزه بود . یعنی خودش گفت یه جا نگه دارم افطار کنیم ؟ من سکوت کردم و گفتم  روزه نیستم . پیاده شد و دو تا شیر کاکائو پاکتی با کیک کام گرفت و آورد .

نیم ساعتی چرخیدیم . دلم میخواست پیاده بشم . بهش گفتم تو زیادی رو من حساب باز کردی . شاید من اون آدم نباشم . یه جعبه مستطیل سبک تو دستم گذاشت و نزدیک خوابگاه پیاده ام کرد . اینقدر آشفته و سرکش شده بود چهره ام که به محض ورودهمه فهمیدن چیزی غیر عادی برام اتفاق افتاده . نشستم رو تختم و جعبه رو باز کردم . یه ساعت سواچ بود . از اونایی که اون موقع ها مد بود و بندش کشی بود . صفحه اش شبرنگ بود . ساعت دقیقا ده دقیقه به نه بود . به غزاله و مرجان که تو اتاق بودن گفتم . نمیتونستم تنهایی این باررو حمل کنم. غزاله گفت من از روز اول میدونستم که اون محو  توئه . عجیب نبود براش . رو دیوار کنار تختم نوشتم (چه بی تابانه میخواهمت ...)

بعد ها من شده بودم تک ستاره شبهاش . با اون دست خط در هم و برهمش برام شعر مینوشت .

وقتی که رفت برای عمل پاش  قبل عمل بهش زنگ زدم . یه تی شرت بنفش خیلی تیره مارک آرمانی براش خریدم و یه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد فروغ . اولشم هم یه شعری نوشتم .فکر کنم این بود :

با منی با من بمان ...تا در کنار تو سر سبز و جاودانه بماند بهار دل

یادمه شماره اتاقش و تلفن بیمارستان رو تو کتاب ریاضی ایزاک مارون نوشته بودم . تا همین چند وقت هم بودش . داشتم کتابخونه رو مرتب میکردم بازش کردم . دیدمش . یه دست خط ساده دخترانه . زیر شماره تلفن هم خط خطی کرده بودم . مثل اینکه تا منتظر وصلی خط بودم اون خطهارو کشیدم .

هیچ وقت هیچ وقت ارتباط از این که بود فراتر نرفت . نوشته هاش واقعا برای جادو کردن روح یه زن کافی بود . طرز خیره نگاهش . خجالتش از لکه تیره توی چشمش که باعث میشد تو همون چند ثانیه ای که بی خیال بهت خیره میشه حس کنی صورتت داغ میشه . دستهاش که تکمیل یه رویای زنانه بود .

محکم و مقتدر . عاشق وقتی بودم که خودکار دستش میگرفت و مینوشت . دلم میخواست خودمو به دستهاش بسپرم . هرجا میخواد برم . هرکار میگه بکنم . گاهی اوقات از جنون خودم خنده ام میگرفت . شاید علت اینکه اینقدر اذیتش کردم همین بود . پتانسیل بالایی از شیداگری و لیلی صفتی در من بود که اصلا خوب نبود . به راحتی میتونستم در کسری از ثانیه از قالب یه دختر شاد و شیطون به شکل یه خمیر مجسمه در بیام که تو دستهاش داشتم شکل میگرفتم .

هیچ وقت نتونستم از انبوه کادویی که برام میفرستاد استفاده کنم . یه حس غریب و مقدس در اونها بود . هیچ گاه هم از ابتدا عاشقش نبودم . نه. ذره ذره جذب طوفانش شدم . وقتی کنارم مینشست میتونستم محو بشم و برم گردشی در کائنات بکنم و برگردم .

اون موقع تب ثبت نام پراید بود . داییش یه نمایندگی سایپا داشت که تمام تابستون رو با پای گچ رفته رفته بود اونجا و کار میکرد . برای خرج تحصیلش . و لابد کادو برای من و لباسهای مارکداری که سالی دوتا بیشتر نمیخرید .وضع خانوادگی خیلی معمولی داشتن .ولی یه چیزی در اون بود که بی اختیار داشت منو به بد جایی میکشوند . به دلدادگی و وابستگی. چیزی که ازش دوری میکردم همیشه .

اون تابستون آخرین تابستونی بود که در سر من یه رویای بزرگ بود...

(ادامه دارد )

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 19:35  توسط سایه  | 

یک داستان واقعی -قسمت اول

( این داستان من و زرتشت نیست ...من فقط راوی هستم )

اولین باری که دیدمش تصویرش تو ذهنم نقش بسته تا حالا . یعنی محاله که بخوام به یاد بیارمش و اون تصویر جلوی چشمام نباشه . از پشت این دریچه هایی که روی درهای کلاس دانشکده ها هست . یه جور عجیبی خم شده بود رو به جلو . سبزه تند با موهای مشکی . یه بلوز بافتنی کرم نازک تنش بود که بعدها فهمیدم مثل باقی لباسهاش مارکش دیا دوراست .  خیلی از این مارک خوشش میومد .

وقتی در با مکث و تانی باز شد تازه فهمیدیم که پاش تا بیخ ران تو گچه . از خجالت اینکه جلوی چشمهای کنجکاو و فضول ۵۰ تا دختر و پسر دیر اومده بود سر کلاس قرمز شده بود .یعنی در واقع ارغوانی تیره . کنار من یه صندلی خالی بود .ولی اون دوتا صندلی میخواست . یه دونه هم برای پاش . کیفم رو یه صندلی بود . برش داشتم تا بشینه . یه لحظه گذرا نگاهم به نگاهش خورد .رو پیشونیش دونه های ریز عرق بود یه لکه تیره کوچولو کنار مردمک چشمش بود .رنگ چشمهاشم قهوه ای تیره بود .

حالا اینکه من چه جوری تو کسری از ثانیه اینهارو تشخیص دادم  اصلا عجیب نیست . من آدم برداشتهای دقیق  و لحظه ای هستم .

تا آخر کلاس هم که مطمئنم کلاس زبان بود چشمم به یادگاری های نوشته شده روی گچ پاش بود . یه تصویر از آقای بارت معروف به رنگ سبز . خط خطی و شعرهای مختلف . امضاهای جور و اجور . جین آبی کمرنگ پاش بود و یه کفش جیر قهوه ای روشن  که بعدها برای منم لنگه همونو کادو خرید . هرگز نپوشیدمش . رفت تو کلکسیون کادوهایی که داد و منم تو کمد تلنبار میکردم .

یه لنگ شلوار جینش را تا بالا پاره کرده بود و به طرز عجیبی از بالا وصله کرده بود تا مبادا چیزی معلوم بشه حتما . دوتا چوب زیر بغلشم گذاشته بود کنار صندلیش . وقتی بچه ها داشتن تو برگه اسامی رو مینوشتن تو سکوت برگه رو از کناریش گرفت داد به من .

بعدها گفت به خاطر عطش اینکه اسم این  همکلاسی زیبارو زودتر بدونم. منم بعدها که دستخطشو دیدم گفتم نخیر به خاطر اینکه دست خط زشتت رو من نبینم . هیچ وقت هم قبول نکرد که دلیلش این بوده .

اکثر درسامون با هم بود . دیگه فهمیده بودیم که هر جا میشینه دوتا صندلی میخواد و ترجیحا کنار دیوار باشه راحت تره . چوت چوبهاشو تکیه میده به دیوار . هرجایی که مینشست (البته بعدها اینو گفت ) مثل گل آفتابگردون میچرخید به طرف خورشید. که از نگاه اون روزهاش من بودم . منم از ته دل میخندیدم که من تا حالا گلی به اسم تو (اسم واقعیش ) نشنیدم .

خیلی طول کشید تا تن صداشو شنیدم . آروم بود و ساکت . برخلاف من که همیشه حرف میزدم و حرف میزدم و با بچه ها یه اکیپ دختر جوون و بی دغدغه بودیم که انگار دنیا آماده بود تا ما آرزو کنیم و اون برآورده کنه .اینقدر نگاه تحسین انگیز و مشتاق دور و برمون بود که شبها فقط میخندیدیم که آره فلانی رو دیدی تا سمیرا رو دید چه حالی شد ؟ یا های های پا به پای بهاران گریه میکردیم که چرا امشب فربد ازش خبری نیست و زنگ نزده .

اون روزها پای ثابت تمام برنامه های دانشگاه  بودم . اون اما در سکوت میومد و میرفت . نه دوستی نه رفیقی.

ترم تموم شد و امتحان. ترم بعد که اومد داشت با پاهای خودش راه میرفت . یه لباس طوسی کمرنگ که یه خورده جنسش کرکی بود و جلوی یقه اش زیپ داشت بازم مارک دیادورا تنش بود . اینقدر اسمش عریض و طویل بود که موقع حضور و غیابش اکثرا از چند سیلابش فاکتور میگرفتن . بعدا فهمیدم که اسم باباشم تو اسمش هست . انگاری مامان باباش عقده پسر بودن سه تا اسم پسر با هم گذاشته بودن رو این طفلکی .

محال بود زودتر از من بره سر کلاس . تو راهرو منتظر میموند همینکه من میومدم میومد پشت سرم مینشست . سایه به سایه من حرکت میکرد . اون روزم پشت سرم نشسته بود .کیفم رو به دسته صندلیم از پشت آویزون کرده بودم

یه کیف قهوه ای و مشکی داشتم ازون مدلایی که درش بسته نمیشد و یه بندی داشت که میکشیدیش.

شب که اومدم کیفمو خالی کنم یه لوله کاغذی کوچولو توش بود که اسم و شماره تلفنش روش بود که اولش نوشته بود مرز ناباوریها ...البته اسمشو مستقیم ننوشته بود . اول اسم و فامیلشو رو چهار گوشه کاغذ نوشته بود .سالهاست دارم به ذهنم فشار میارم که شماره اش چند بود ؟ میدونم اولش دو بود

این جمله چنان در اون لحظه منو جادو کرده بود که غزاله تکونم داد که دارم باهات حرف میزنم .کجایی؟ 

از جا پریدم . یه غریزه زنانه از خیلی وقت پیش بهم میگفت که یه روزی میاد و با اون نگاه مخمورش بهم میگه . چی میگه ؟

مثلا من از شما خوشم اومده و اینا . یااینکه این شمارمه و... نه هیچ کدوم ازین حرفا نبود . فقط یه مرز ناباوریها . همین 

 میدونستم که یه روزی میاد جلو و بهم ابراز علاقه میکنه منم مثل اکثر اونهایی که تو این مدت اومده بودن و ابراز علاقه پیروزمندانه شمشیرمو از رو میبندم و بهش میگم : باعث افتخارمه ولی ما الان با هم همکلاسی و دوستیم و لزومی به ارتباط بیشتر نمیبینم.بعد یه لبخند سر بالا بهش میزدم و بر میگشتم و با یه چرخش کمر از اونهایی که مردها و پسر ها در هر سنی که باشن از دیدنش  دیوونه میشن ازش دور میشدم .

ولی اینبار نمیتونستم فیلم (دختری که به اعتماد خانواده اش پشت پا نمیزند !)رو بازی کنم .

گذاشتم تو کیفم و صداشو در نیاوردم . اون شماره اگه به دست بچه ها میرسید یقین داشتم که تلفنشون رو تا صبح داغون میکردن (اون موقع ها آی دی کالر نبود )بسکه مزاحمشون میشدن .

فردا بعد از ظهر باهاش کلاس داشتم . مغرور کیف و کلاسور زیر بغل رفتیم سر کلاس . دقیقا یادمه که مانتوی سبز ماشی تنم بود . یه کفش مشکی مدل آل استار .اون موقع ها مد بود . با جین ذغالی تیره .

زودتر از ما اومده بود و سر کلاس نشسته بود . ما هم ردیف اول نشستیم . میتونم قسم بخورم که داغی یه نگاه مشتاق تا آخر کلاس  رو گردنم بود . نه رو تمام تنم . انگار نه انگار یه ساله ما با هم سر این کلاسهاییم . اون روز روز غریبی بود .

آخر کلاس سریع رفتیم تو محوطه نشستیم و هی نخودی خندیدیم . غش و ریسه رفتیم و هله هوله خوردیم .

اونم تو محوطه قرینه ما نشسته بود و طبق معمول غرق یه سکوت و آرامش ابدی بود . تازه هوا سرد شده بود و یه کاپشن سبز تنش کرده بود کتابهاش رو صندلی کنارش باد میخورد و دونه دونه صفحاتش باز میشد و بسته میشد .

مثل دوتا شطرنج باز منتظر حرکت هم بودیم . منکه ابدا تو فکر دوستی با اون نبودم .نمیدونم اون در چه فکر ی بود . بعدا گفت دلم میخواسته یه بار دستاتو بگیرم و تو از اون مدلایی که میخندی و سروگردنتو میدی عقب  بخندی و من بمیرم برات .

چه عذابی میکشید از دست خطش . از شلوغی و قیل و قال من ولی لذت میبرد . میگفت انگاری با خنده ات هر بار یه سلول تنم از خواب زمستونی بیدار میشه...

اون روز و روزهای بعدش گذشت و شطرنج نیمه کار موند . ولی دیگه راحت نبودم از حضورش . انگار خودم نبودم و سکوت میکردم .

تابستون که تموم شد و برگشتیم  یه کفش قهوه ای سوخته  بند دار پاش بود با جین سورمه ای . یه بلوز طوسی پررنگ که پارچه اش راه راه بود . ازین مدل سه دکمه ای ها . یقه گرد که اصلابهش نمیومد .

ته کلاس نشست و آخر کلاس که من سوال داشتم و پیش استاد موندم  اونم موند . منم هی کشش دادم بلکه بره . نرفت . قاطی کرده بودم و حواسم نبود که کجا اشکال دارم . استاد که رفت و من موندم تو کلاس و اون رفت جلوتر از من تو چارچوب در وایساد . یه دست رو چارچوب یه دست جزوه . منم با پررویی اومدم بی اعتنا از زیر دستش برم بیرون . راه نداد.  بی کلام خیره شدم تو مردمک چشماش . یعنی برو کنار . نرفت . میخواستم از رو ببرمش .

دو سه نفری رد شدن . گفتم الانه که دستشو برداره و بذاره من برم . انگار میخواست یه حرف جدی بزنه . گفت جزوه فلان درسو میخوام . گفتم معذرت میخوام ناقصه .

گفت همه کلاس از تو جزوه میگیرن  چه جوری میگی ناقصه ؟

هیچی نگفتم . شونه بالا انداختم یعنی (خب دلم نمیخواد بهت جزوه بدم حرفی داری ؟)

گفت بهم زنگ بزن .

گفتم بله ؟ مگه قبلا زنگ زدم ؟ ازتون شماره دارم ؟

انتظار نداشت . لباش سفید شد . معذب بود از اون مدلی وایسادن تو کنج در . گفتم اجازه میدی برم ؟

رفتم و تا دو هفته سر هیچ کلاسی نیومد . منم به رو نمی آوردم . ولی میخواستم بدونم کجاست ؟ چی شده ؟ چرا خبری ازش نیست ؟انگار کلاسها بی اون یه چیزی کم داشت

غیبت غیبت غیبت

بعدشم که اومد :سکوت سکوت سکوت

تو آمفی تئاتر کنسرت بود . بچه های دانشگاه . ازین آبکی مسخره ها . ردیف یکی مونده به آخر چپیده بودیم و ریسه میرفتیم از دیدن همکلاسی گیتار به دستمون که مدام برامون تعظیم میکرد و جلوی بقیه پز دخترای همکلاسیشو میداد .

(ادامه دارد )

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 21:50  توسط سایه  | 

گفتم بهار...گفت ای دریغ دیگر بهار رفته نمی آید

این چند روزه از در و دیوار برام مسائل ناراحت کننده پیش اومد .راستش گاهی اوقات اینقدر آستانه تحملم پایین اومده و امیدی به هیچی ندارم یکسره میرم تو فاز منفی بافی که  تحمل کنم که چی ؟ سکوت کنم که چی بشه ؟ خسته ام . از اینکه (...یک گل که لب باز کند به خنده نیست...)

علی رفته بود فوتبال بازی کنه برگشت خونه قبل اینکه بیاد تو گفت نترسید ها چیزی نشده دوستم با پا زده زیر چشمم !زیر پلک چشم راستش روی گونه پاره شده بود ناجور .منکه داشتم ضعف میکردم .هرچی گفتم باهات بیام دکتر گفت نه با دوستم میرم . رفت و ۸ تا بخیه خورده بود . حالا ازین طرفم ماشینش خراب شده بود با ماشین دوستش اومده بود مامانم کاراگاه بازی که نه حتما دعواشون شده !ماشینش نیست حتما زدن داغونش کردن !

منم از دستش عصبانی شدم گفتم مگه بچه خودتو نمیشناسی ؟ علی تو این برنامه ها نیست که

گلی هم ازین طرف میگفت وای شکل خلافکارها شده ! دوروز دیگه وکیل بشه هیچ کی پرونده نمیاره بده به وکیلی که تو صورتش بخیه هست و مسخره بازی . بهش میگفت علی اشتر (اشتر یعنی چشم زخمی ظاهرا)!

مامانم هم سرش غر میزد که تو توی این وضعیت به فکر چی هستی ؟

طفلک علی دیروزش رفته بود موهاشو کوتاه کوتاه کرده بود که این تابستونی ژل نزنه به موهاش (موهای مشکی پرپشت و حالت داری داره )

حالا فکر کنید یه پسر نیمه کچل با بخیه زیر چشم و هیکل بدنسازی و سبزه تند !(الهی خواهرش فداش بشه )خودش میگفت خوراک گیر دادن شدم الان ولی خوب من خودم مرد قانونم  !!!!

خدارو شکر خیلی خوب بخیه زده براش .بعدشم نهایتش میره پیش یه جراح پلاستیک درستش میکنه . تازه شم مامانم اینقدر اسفند دود کرد خفه شدیم ! جالب اینجاست قبل این اتفاق هم دود کرده بود .

من ازبیرون برگشته بودم هوا به شدت آلوده تو خونه هم نمیشد با دود و دمی که مامانم راه انداخته بود نفس کشید.

 گلی هم نرفت امتحان پزشکیشو بده . میگه به هیچ وجه نمیرم دانشگاه آزاد . ظاهرا هم آزمون سراسریشو خوب داده . در هر صورت نمیره دانشگاه آزاد . علی خیلی اصرار داشت که بره کنکورشو بده ولی راضی نشد . 

نمیدونم اگه گلی جایی غیر از اینجا قبول بشه و بره من چیکار کنم ؟اینقدر آینده ام مبهم و نامعلومه که نمیدونم چیکار کنم . علی و نهال که اینجا نیستن یعنی اول مهر علی میره مشهد .نهالم که سر زندگیشه .

تو این هاگیر واگیر هم نهال خانم میگه یه روز با بچه ها همینجوری رفتیم پیش فالگیر برات فال گرفتم گفته طلسم تو کارشه !

خوبه من اعتقاد ندارم ها ولی از اون روز تا حالا میگم نکنه یک در صد حرفش درست باشه و من طلسم شدم ! مامان زرتشت که آخر این کارها بود . جادو و جنبل از زندگیش بالا میرفت . خیلی انرژی منفی بهم داد این حرف . نمیدونم چرا . منکه اعتقاد ندارم .

یه کوچولو کمکم کنید . چیکار کنم ؟ زنگ بزنم به زرتشت بگم میخوای چیکار کنی بیا تمومش کنیم ؟ بگم بابام به باباش زنگ بزنه ؟ به وکیلم بگم زنگ بزنه به وکیلش ؟

بدبختی اینجاست که باباش که با همسر دومش زندگی میکنه اگه بخواد دخالتی کنه نه که تو زندگی اینها نبوده مامان زرتشت قورتش میده . میگه اااااااااااااا تا حالا کجا بودی ؟

ای خدااااااااااا گاهی اوقات دیوونه میشم اینقدر فکر میکنم و راهی جلو پام نمیبینم . لعنت به قوانین حقوقی مملکت ما واقعا لعنت .یه سری قوانین متحجرانه و یه سری مجری قانو ن متحجر تر .

این قوانین حقوقی هم اینقدر عربی توشه که یه نفر باید ترجمه کنه تا آدم بفهمه  !هزار تا در رو و تبصره بی خاصیت . یهو میومدن میگفتن شما زنید هیچ حقی ندارید و خلاص ! یه مهریه کوفتی گذاشتن و اونم اکثرا برای خلاصی از هفتصد خوان دشوار مرد سالارانه میبخشن .

امیدوارم سرنوشت هیچ ازدواجی به جایی که من رفتم ختم نشه .به راهروهای تو در تو و خشن . واقعا که معماری تو مملکت ما قد یه پاپاسی محل اعراب  نداره ! فکر کن باید یه محیطی باشه که ازش اطمینان و امنیت بهت تزریق بشه .اون دادگستری که من توش رفتم تا نیمه دیوار سنگ ! پله های سنگی .دریغ از یه قوسی چیزی برای منعطف کردن فضا . همه گوشه ها تیز و فضاها مربع مستطیل .پنجره های مربعی نزدیک به سقف . درهای بلند . سقف بلند و بی نور . انگار که میرفتم تو سردخونه . بدبختانه یا خوشبختانه من به حس فضاها خیلی توجه میکنم ...لعنت به آرشیتکت بی ذوقش

بعدش قاضی که سه تا عکس عبوس پشت سرش .خودشم اخمو و ریشو . صندلی های پشت بلند برای نشستن . میدونید هربار با لباسهایی که تنم بوده و رفتم تو اون محیط نکبتی دیگه تنم نکردم ؟

حس بدی بهم میدن ...

 

منکه میخواستم ضعف کنم . فقط صندلی الکتریکی نداشت .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 19:21  توسط سایه  | 

یه خورده بحث عمرانی !

از وقتی که یادم میاد دفتری داشتم که توش نوشتم . از هر جا و هر چی که دوست داشتم . دلتنگی ها و خوشحالی هام . تو این بین سررسید سال ۷۹ ام حال و هوای ویژه ای داره . شرح حال عاشقی و دلبستگی من . از روی اون سررسید تک تک روزهام رو پیدا میکردم و بهانه ای برای مهمونی گرفتن و هدیه دادن پیدا میکردم

الان تک تک صفحاتش جلوی چشمامه .چون ۷ سال ورقش زدم و خوندمش . تو کتابخونه مون بود همیشه . سالهای بعد هم همه اش نوشتم . گاهی تلخ میشد و گاهی شاد ولی مینوشتم .

این روزها تو سال ۸۰ برابر با روزهایی که ما رفتیم و یه جفت حلقه و ساعت خریدیم . همین . به هیچ وجه ناراحت نیستم و هیچ گاه در طول زندگیم ناراحت نشدم ازاین قضیه که من هیچ خریدی نداشتم . در واقع برای خودم کسر شان میدونستم که انتظار داشته باشم کسی برای من چیزی بخره . حلقه مون هم دوهزار تومن تفاوت قیمت داشت .

اون موقع من پر بودم از صداقت یه آدم دیگه به اضافه عشق در خودم . میدونم حوصله تون سر رفته از نبش قبر کردن من .ولی واقعا هر وقت میخوام بنویسم اینا در ذهنم رژه میرن و نمیتونم نادیده بگیرمشون .چه فایده ای داره بیانش ؟

میدونید ...گاهی اوقات نیروی به شدت سرکشی در من هست که نمیخواد در مقابل شکست کوتاه بیاد

خب زندگی مشترک من شکست خورده قابل انکار نیست و دلم نمیخواد از استعاره های ادبی استفاده کنم و بگم نه این در ظاهر شکسته !در باطن من پیروز شدم !

ولی اون سایه اصلی اون آدم اصلی که در من هست علیرغم تمام غمها و غصه هاش به من گاهی فرمانهای ثابتی میده . یه چیزی در من میگه تو شکست رو قبول نکن . قبول نکن.

امروز به طرز عجیبی میخواستم علی رو صدا بزنم اسم اصلی زرتشت رو به زبون آوردم . نمیدونم چرا ؟

هیچ کس تو این مدت نامش را بر زبون نیاورده بود . یادم میاد یه زمانی به خودم قول داده بودم که هر روز تعبیر تازه ای براش بنویسم ومینوشتم.

نامه های طولانی . کوتاه . گاهی روی بالش براش میذاشتم چون من زودتر میرفتم سر کار .گاهی بین لب تابش . هر جایی .

اونم اکثر روزها برام گل میاورد .حتی این روزهای آخر .باورش سخته . یه بار در زد درو باز کردم این مجسمه ای که عکسش رو میذارم دستش بود و پشت در وایساده بود. با یک گل ...

تو مباحث عمرانی یه بحثی هست به نام تنش تسلیم و جاری شدن . مشخصات فولادی که برای بارگذاری در سازه ها  به کار میره . کوتاه کنم...یعنی گاهی میگن این فولاد تنش جاری شدنش ۲۴۰۰هست .

یعنی به محض تحمل نیرویی بیش از ۲۴۰۰کیلوگرم بر سانتی متر مربع فولاد به گسیختگی و جاری شدن میرسه . نمیتونه تحمل کنه و تخریب به وجود میاد . خیلی بحثش جالب و شیرینه. همه عناصر همچین مسئله ای دارن .گاهی اوقات میگم خدایا تنش جاری شدن ما کم بود ؟ من زود تسلیم شدم ؟ تو مگه منو نمیشناختی این چه بارگذاری غیر استانداردی بود روی من ؟

عشق رو میشه با این مباحث محک زد ؟  تواین بارگذاری کدوممون زودتر جاری شدیم و شکستیم ؟

بتن و فولاد رو با هم تو ساختمون به کار میبرن که ضعفهای همدیگرو جبران کنن. بتن تو کشش خوب عمل میکنه و فولاد تو فشار. تلفیق میشن که با هم تکمیل بشن . انگاری ما دوتا یه جا ضعف داشتیم و مکمل هم نبودیم .

دیروز با نهال و گلی رفتیم یه استخر تازه تاسیس که محوطه سازیش مونده بود و کارگرها داشتن کار میکردن . بوی ملات و آجر بهم خورد عین این معتادها شدم . وایسادم و چند تا نفس کشیدم . خیلی دلم برای کارم تنگ شده . خیلی . از بخت بد من نه که با هم همکلاس و همکار بودیم هر کتابی رو باز میکنیم میاد جلوی چشمم. اتوکد رو که دیگه نگو. زرتشت اون موقعی که همکلاسم بود اتوکد یادم داد و امکان نداره من اون صفحه مشکی رو باز کنم و یادش نیفتم .

چند وقت پیش تو فایلهای قدیمی نگاه میکردم نقشه هایی رو دیدم که اسم ما پایینش نوشته شده بود .یادم میومد بابت ترسیم هر کدوم از اینها چه  شب بیداری ها و بدو بدوهایی داشتیم .

حالا چند مدت پیش مهندس ناظر پروژه ای که ما تو کادر پیمانکاریش کار میکردیم زنگ زده بود که کمک ناظر میخوام (خیلی وقت پیشها به اون مشاوری که کار میکرد در خواست داده بودم ) منم کلی عذر خواهی کردم و گفتم که اونجا نیستم و به دلیل مشکلات خانوادگی نمیتونم فعلا برگردم تو کارگاه .هر چند بعید میدونم تا حالا نشنیده باشه که چه خبره  ...

بر سر آنم که گر زدست بر آید       دست به کاری زنم که غصه سر آید....

 

ای بابا خسته تون کردم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:16  توسط سایه  | 

خطاب به نشر چشمه

کتاب کافه پیانو رو تو این نقدهای اینترنتی و روزنامه ای باهاش آشنا شدم و خریدمش .

وسط یکی از اون بحرانهای روحیم که به کتاب به چشم آرامبخش نگاه میکردم . یه روزه خوندمش و جدا بگم که اصلا خوشم نیومد هیچ که دلزده هم شدم . چند وقت پیش هم آرایه تو وبلاگش نوشته بود که چقدر کتاب سطحی بوده و منم توکامنت ها براش نوشتم .

سعی سخیف نویسنده در یه خورده جذاب کردن فضا از طریق خلق صحنه های رد شده از خطوط قرمز وکلی ایرادهای دیگه .چند پاره بودن داستان

حالا قصد ندارم که نقد بنویسم ماجرا یه چیز دیگه است . دوری از مردم و چسبیدن به قدرتی که فعلا بر سر کاره . من نمیگم همه مدل من فکر کنند ولی به خودم حق میدم کتابی از نویسنده ای مردمی بخونم که برای من و رایم ارزش قائل باشه نه به خاطر منفعت خودش مثل کتابش قروقاطی بنویسه

آدرس های مرتبط رو میذارم  برین یه نگاهکی بیندازین

و اما قرار شد کسایی که مایل هستن کتاب کافه پیانو رو برای نشر چشمه پس بفرستند یا از کتابخونه شون به روشی حذف کنن!

منم بعد از این  پست کتاب را سر به نیست میکنم ...  یعنی قراره نهال با کتاب لیلا دوستش ببره واسه خود مدیر نشر چشمه !قبول دارم کار متمدنانه ای نیست . قرار نیست ما هم مدل اونها باشیم . ولی بعضی مواقع قواعد بازی رو نمیشه  تو تعیین کنی . باید به مصلحت با روش خاصی بازی کنی .

مرتبط با این پست لنگدراز وبهناز و خود آقای نویسنده فرهاد جعفری واینجا

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:6  توسط سایه  | 

عروسی و دوباره حرفهای تکراری من

تا ساعت ۵ دیروز هنوز نمیدونستم بلاخره میرم عروسی یا نه  . تازه ساعت ۵ شروع کردم مو رنگ زدن . به اصرار نهال که باید بیای .

اونها زودتر رفتن و من و علی هم دیر تر . همه چی خوب و عالی بود . و من برای اولین بار  به جرئت میگم اولین بار نقشی رو سن نداشتم و فقط نظاره گر بودم !و کلی خاطره مثل فیلم از جلوی چشمم رد میشد . آهنگهایی که من کلی باهاشون رق.صیده بودم ...

جز آرزوی خوشبختی چیزی ندارم برای تمام زوجهایی که این روزها دارن میرن به آشیانه مشترک و یه خواهش...که حرمت سفره و خونه تون رو حفظ کنید . خواهش میکنم.

عروس و داماد اینقدر همدیگرو بو.سیدن که نگو ! از این بو.سهای گونه و اینها نه ! بو.س به قول دختر پسرداییم خارجی !

فکر کن! یه آهنگ کامل  رق.ص دونفره رو اینها مشغول بو.س بودن و چند تا بچه کوچیک و شیطون با دهن باز محو اینها شده بودن !

دوستی برام نوشته بود برو عروسی و تولد میبینی که زندگی هنوز جریان داره .آره جریان داره . خب به قول مامانم یه دل تنگه  یه شهر که دلتنگ نیست .

معلومه که زندگی هست و جریان داره .برای من هم زندگی جریان داره .ولی نه در مجرای خودش . بگذریم ...

مامانم و گلی هم برگشتن. منم این دوروزه آشپزی کردم ! ولی حسین و علی  ظرف میشستن و نهال هم سالاد درست میکرد . حالا انگاری چند نفر بودیم !بابام هم از عروسی که برگشتیم همه جارو تمیز و مرتب کرده بود . اول بهش گفتیم بابا تو هم دعوتی بیا . بعد با نهال به این نتیجه رسیدیم وقتی زنش نیست  چه معنی داره بیاد عروسی

گفتیم مامان نیست درست نیست شما بیای و اونم نیومد !

میترسم . نمیدونم از چی . نمیخوام بگم شجاعم و به جنگ تمام مصائب و سختی ها میرم. نه واقع بینم . میترسم ولی این مسیرو میگذرونم . یه نفر که تا حالا برام کامنت نگذاشته بود ؟! نوشته بود مسئله شما طلاق نیست .. مسئله عشقه که حفره خالیش در زندگیتون معلومه

خب این حرف تا حد زیادی درسته . من میدونم هر کی تو زندگیش مشکل و کاستی داره . هر کس سختی های زیادی داره . پدر و مادر هایی که بچه دارن یه درس نخوندن و یا مریضی بچه تا سر حد جنون میکشدشون . بیماری خود آدم یا اعضای نزدیکش . خدای نکرده از دست دادن اونها . مشکلات شغلی .

نمیدونم چرا حس میکنم وقتی قلب آدم گرم باشخ تمام اینها قابل تحمله .

بعداز خودم میپرسم که مگه وقتی باهاش زندگی میکردی یه لحظاتی از دستش به مرز جنون و دیوانگی نمیرسیدی ؟ پس چه مرگته؟

حقیقتش اینه که شرایط ام رو دوست ندارم . دلم میخواد تنها و مستقل باشم . تا حالا هم خدا میدونه و خدا شاهده که از گل نازک تر نشنیدم . هر کاری بکنم  کسی دخالتی نمیکنه . آزاد و راحتم . هر فعالیتی و کاری بخوام بکنم خانواده ام در کنارمه .ولی یه امای بزرگ این وسط این هست

یه جایی تو رمان مادر اثر معروف ماکسیم گورکی هست که دوست دختر پاول به پاول که به شدت تو کارهای سیاسیه میگه یه خورده محتاط باش  به خاطر مادرت . پاول چشماش برقی میزنه و میگه بعضی محبتها مانع زندگی آدمه...

اون موقع ها سالها پیش که این کتاب رو خوندم همه اش دغدغه ذهنیم بود که یعنی چی ؟ محبت میتونه مانع آدم باشه ؟

الان پی بردم به این مسئله. حقیقتش اینه که تو ۳۳ سالگی یه جورایی برام ناراحت کننده است مامان و بابام نگران غذا خوردن و یا نخوردن من و مواظب صبح سر و صدا نکردن برای خوابیدن من باشن .

به چشم اونها و به قول بابام تو همون ...کوچولویی که بغلت میکردم تا استکانهای فرانسوی مامانت رو از لب پنجره بیندازی تو حیاط و غش غش بخندی !

ولی واقعیتش اینه که من یه آدم دیگه ام الان .هرچند به چشم اونها هنوز کودک اونهام . یه چیزی در نهاد من هست .درست مثل همون حسی که آدم رو وادار میکنه که پشت پا به همه چی بزنه و بره جهانگرد بشه . یا بخواد یه عصری تو خلوت خودش یه  لیوان چایی داغ بخوره و به صدای بارون گوش بده . یه حس خصوصی بودن برای من از دست رفته . هرچند که من این جا یه اتاق خصوصی دارم . یه ماشین دارم . و امتیازهای دیگه . لازم نیست هیچ کاری بکنم.

ولی ترجیح میدم تنها باشم . در انتقال حسم موفق هستم ؟ انگار هیچ جا آروم نمیگیرم . هیچ جا . با علی حرف زدم برای کار خودم حکمم رو هم دادم نگاه کرده . متاسفانه تا اون تقاضای اعسار نکنه پرونده به جریان نمیفته .چون الان حکم به نفع منه . اونه که باید اعتراض کنه و اگه تو مدت مقرر اعتراض نکرده باشه (که نکرده )و سه ماه هم گذشته ...نمیدونم چی میشه .

استخون لای زخم . خیلی بده . امیدوارم هیچ کی به این شرایط دچار نشه . خیلی سوال کلیشه ای شده نمیگم چرا من ...

حالا که منم ...این اتفاقات منه. دوست دارم زودتر به ساحل برسم. لحظه ای نیست که این آرزو در دلم و بر لبم نباشه . یه جورایی از التماس به خدا هم خسته شدم . انگاری بهم میگه همینه که هست .میخوای بخواه نمیخوای نخواه

دیگه چیکار باید بکنم ؟ سرخودمو گول بمالم که نه اوضاعم روز به روز بهتر میشه ؟

یا اینکه نه حکمتی تو کاره !یا بگم سرنوشتم بوده ؟خودمو مقصر بدونم ؟ اونو مقصر بدونم؟

واقعا قاطی کردم !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:27  توسط سایه  |